تبلیغات
داستان های شاینی
Tonight SHINee’s in the house...!

Wellcome

چهارشنبه 9 شهریور 1390 12:17 ق.ظ

نویسنده : Mahsa


سلام...به وبمون خوش اومدین.امیدواریم از داستان ها لذت ببرین.

تو این سایت فن فیک گذاشته نمیشه برای خوندن فن فیک های شاینی میتونین به این وبلاگ برین:

shineestories.mihanblog.com




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 12 اسفند 1390 04:28 ب.ظ

2/★CHanGinG The FaCe★

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 03:34 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: ChanGinG The FaCe ،
سلام...................
چطوریـــــــــد...؟امروز اومدم با پارت جدید...نمیخواستم آپ کنم چون یکم کمه ولی خب به هرحال چه کم چه زیاد آپ کردم...
نگید کمه هاااااا!
بپرید اداااااااااااااااااااااااااااااااااااااامههه...مطلب....->->->


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: - -

1/★CHanGinG The FaCe★

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:30 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: ChanGinG The FaCe ،
سلام... من اومدم با اولین پارت داستانخب با درسا چیکار میکنید؟؟؟ نه اصلا بیخیال این دفعه راجع به درس دیگه حرف نزنیم هم واسه من بهتره هم واسه شما آهان...شما چرا آپ نمیکنید؟
منتظرما




موقعیت:سئول

مهسا:هی...تمین............دیر شد! خب چرا انقدر طول میدی؟ الان به پرواز نمیرسیما! اون وقت همه میرن و ما میمونیم.
تمین:اه...بابا باشه...خب این موهارو نگاه کن؟ توقع داری با اینا بیام؟
-خب 4ساعته جلوی آینه وایستادی! هنوز هیچ کاری نکردی!
-نه الان درست میشه...این یه تاره مو رو نگاه! فر شده الان صافش کنم دیگه همه چی حله!
-ای خدا...تو منو کشتی! بابا دیرمون شده! به جای اینکه اون تاره رو سه ساعت با اتو مو صاف کنی بکنش تا راحت شی.
-چـــــــــــــی؟ بکنمش؟ میخوای تو 18 سالگی کچلی بگیرم؟
-اهه اهه اهه! آخه با کندن یه تاره مو کچل میشی؟
-آره!
-آجر پاره!
-آهاااااان...بیا صاف شد.......دیگه میتونیم بریم.
-مطمئنی؟؟؟ بگرد تو موهات ببین تاره دیگه ای نمونده که فر باشه!
-اممم...نمیدونم.......! بیا تو یه نگاه بنداز!
-اههههههه...بابا شوخی کردم.........نه به خدا موهات توووووپ شده! پاشو لباساتو بپوش دیرمووووون شد!
-خیلی خب....چشششم!

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 02:01 ب.ظ

heart beat....پوستر

جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:12 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام بچه ها من ازیتام اینا پوستر های داستان هستن ک دادم دوستم برام درست کنه...اسمش نگینه
مهشاد نتونست بزاره من گذاشتم....نظرتون چیه؟؟؟

                                     

اینم چندتا عکسه از گروهه خودمون...
☼♥HearT BeaT♥☼





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:25 ب.ظ

20/ॡ•°ρlease Dσ'ήт βe 3elfί6°•ॡ ادامه پارت آخر

جمعه 15 اردیبهشت 1391 02:31 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
اینم ادامه داستاااااان---->

موقعیت:بیمارستان
دخترا توی سالن انتظار بودن و نشسته بودن سر صندلی ها که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:28 ب.ظ

20/ॡ•°ρlease Dσ'ήт βe 3elfί6°•ॡ

جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:17 ق.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام.............چه خبراااااااا؟ خوبیـــد؟ خوش میگذره؟؟؟
من که دیگه مدرسه ام تموووووم شد
امتحانامم شروع شددد!
واااااااااااییییییی
خب ایشاالله معدلم خوب بشه
اینم از پارت آخر please Dont Be Selfish...تموم شد
چقدر زوووود!
امیدواااارم خوشتووووون بیـــــــاد...راستی پارت آخر این داستانم مثل I'm Sorry ادامه داره...ادامه ش توی پارت بعدیههههه...

××××××××××××××××××××××××××××××


موقعیت:«هواپیما» هنوز هواپیما روی زمین بود...!

شیوون:نگیــــــن...الان چه حسی داری؟
نگین:حس من مهم نیس! تو چه حسی داری؟
-خب...من الان خوشحالم......دیگه احساس میکنم تو هم منو دوست داری و واقعا ماله منی.حالا تو بگو چه حسی داری؟
-من هیچ حسی ندارم!
-!!!

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 02:30 ب.ظ

19/«+plz Don't Be Selfish+»

جمعه 8 اردیبهشت 1391 11:07 ق.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام...خوبید...؟
من بازم اومدمممممممم
بپریــــــــــد برید بوخونیـــــــــــد...



دخترا رفتن خونه و قضیه رو واسه ی طره تعریف کردن.
طره:خب...این یعنی چی؟؟؟ شما هرجا برید من باهاتون میام ولی...
نگین:ولی چی؟
-خب.....راستش امبر...
مهشاد:تو مجبور نیستی با ما بیای..........
-نههههههههههههههههههه!من همیشه با شمام...هرجا که برید.
مهسا:یعنی حاضری از امبر دل بکنی؟
-...........

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: - -

(18)✗ρlease don't βe selfish✗

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 02:32 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام...من اومدممممممممم
دیــــــــر اومدممم
ولــــــی اومدممممممممممممممم
کلی گفتم... به هر حال گفتم که اومدمممم
دیوونه شدم من!!!
برید بخونیــــد...




پسرا داشتن از مدرسه برمیگشتن......همشون توی فکر دخترا بودن و احساس بدی داشتن...
مینهو:ام....به نظرتون این کارمون اشتباه نبود؟
دونگهه:نه ما هیچ وقت کار اشتباه نمی کنیم!
تمین:اهههه...بس کن دونگهه...واقعا دیگه خسته نشدی از این همه نقش بازی کردن؟یعنی واقعا ته دلت انقدر بی رحم و سنگ دلی؟
-آره!
کیم بام:دونگهه!!!
-خب.....نمیدونم...اصلا  با من حرف نزنید.
اونیو:منم فکر میکنم کارمون اشتباه بود...هرچی که باشه اونا پسرن و ممکنه هربلایی سر دخترا بیارن...وای من خیلی احمقم!
دونگهه:برمیگردیم.
جونگ هیون:چی؟
-همینی که گفتم!

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: - -

★CHanGinG The FaCe★

شنبه 2 اردیبهشت 1391 04:45 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
سلام.......
خوفیـــــــــــــــــد.......؟


داداشی اوجمل و خوشتیپ و قوشنگ خودم



این دفعه اومدم که خبــــــــر داستـــان جدیدم رو بدم...اسمش Ghanging The Face هست و امیدوارم که ازش خوشتوووون بیـــــــــاد
منم که پررووووو!!!!!!
خبببب...واسه ی این پارت سعی کردم تقریبا همه باشــــن...پس بریــــــــد حالشو ببریـــد نه شوخی کردم پس دیگه کسی از دستم ناراحت نباشه...
خب بریم معرفی نقش های داستــــان:
MahSa--------TaeMin
MahShad-------Onew
NeGin--------KiBum
ZaHra---------JongHyun
NaSim----------MinHo
FaTeme--------ShiWoon
AziTa--------Kim Bum
MarY---------DonGhae

اینم از نقش ها.........................اینم بگم که دیگه جدی جدی جدی ی ی نقش دیگه ای اضافه نمیشه چون نقش ها خیلی زیادن! میـــانــــادا
خب حالا نوبت آیدایی....آیدا خودت که میدونی توی این یکی داستان نمیشه ولی توی داستان بعدی بازم میارمت دخی عمه ی قوشمنگم
خب دیگه حرفی نمونده........پس مواظب خودتون باشیـــــد.عاشختووونم...پاپای



دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: شنبه 2 اردیبهشت 1391 05:16 ب.ظ

(17)*~please don't be selfish~*

جمعه 1 اردیبهشت 1391 01:22 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام...اومدم با پارت بعدی...



دخترا با دیدن پسرا از جاشون بلند شدن.
Thonder bolt رفتن نزدیک دخترا.
پسرا عصبانی شده بودن.
Thonder bolt سرشون رو انداختن پایینو با هم گفتن:متاسفیم.
دخترا تعجب کرده بودن...باور نمیکردن که اینا واقعا خودشون باشن...رفتارشون خیلی عجیب بود.
Thonder bolt رفتن نزدیک دخترا و اونا رو توی آغوششون گرفتن.
پسرا که از عصبانیت سرخ شده بودن رفتن جلو پسرا رو از دخترا جدا کردن.
شیوون:تو چه طوری جرات میکنی که بیای اینجا جلوی من نگینو بغل کنی هان؟ پسره ی عوضــــــــــــی!
مینهو:نگین عاشق منه...منم عاشقشم...پس تو خفه شو...به تو هیچ ربطی نداره!
-حالا ربطشو بهت نشون میدم.
شیوون خواست بره سمت مینهو که نگین جلوشو گرفت و گفت:می...م...مینهو تو الان چی گفتی؟
شیوون داشت به نگین نگاه میکرد.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: - -

I need you/14

پنجشنبه 31 فروردین 1391 03:42 ب.ظ

نویسنده : Mahsa
ارسال شده در: I Need You! ،
 سلااااااااااااااااااام چطولین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
منم نشستم آی نید یو نوشتم فقط واسه شما عخشام..چه لوس شدم امروز


بیخیال اینم داستان:
اونیو و مهشاد به شرکت رسیدن.زهرا هم منتظرشون بود.
مهشاد:سلام زهرا کی اومدی؟
زهرا:سلام همین الان..
و اومد به اونیو سلام کنه که اونیو بدون توجه به اونا سرشو انداخت پایین و وارد شرکت شد.
زهرا:این چشه؟
-وا!اینم سوال بود؟همیشه همینطوره که.
-هه راس میگیا!راستی تو و اون باهم اومدین؟؟؟جریان چیه؟!
مهشاد:بیا بریم تو بعدا برات تعریف میکنم.
و دست زهرا رو کشید و وارد شرکت شدن.
...........................................................



ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1391 03:58 ب.ظ

*PleaSe Don't Be SeLFi6*

پنجشنبه 31 فروردین 1391 10:59 ق.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
سلام...چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بعد از یه هفته با پارت جدید اومدمممممم...

بپرین برین اداااااامههههههه...


واااااااییییی

ماری:چی معلوم میشه...؟
آزیتا:منظورتون چیه؟
دونگهه: امشب قراره همه ی حقایق بر ملا بشه...پس آماده ی گفتن حقیقت باشید.
مهشاد:هه حقیقت...؟ آره من که آماده م...آماده م که بگم ازتون حالم بهم میخوره و آرزو دارم که یه اتفاقی بیفته و از شرتون راحت شیم...فقط همین!
اونیو:پس این آرزو رو با خودت به گور میبری!
-نه اتفاقا هرکاری بتونم واسه ی رسیدن به این آرزو انجام میدم...
کیم بام:اگه میخواید از دست ما راحت بشید یه کاری باید انجام بدید.....اگه این کارو بکنید ما هم دیگه دست از سرتون برمیداریم...
دخترا:چه کاررری؟

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1391 11:29 ق.ظ

داستان آینده!!!!!

شنبه 26 فروردین 1391 09:36 ب.ظ

نویسنده : Mahsa
سلام بچه ها...
من میخوام برای تابستون یعنی بعد از امتحانات نوبت یک داستان رو بذارم...اسمش هنوز مشخص نیست ولی موضوعش رو بعضیاتون میدونین..حالا توضیح نمیدم که بعدا خودتون بخونین.
شخصیتاش از قبل ثبت نام کردن ولی کسانی که تو این داستان نیستن میتونن برای داستان بعد از این از الان اسمشونو بگن.
این شخصیتاش:
مهشاد ------------------------------------> اونیو
زهرا-------------------------------------->جونگهیون
نگین-------------------------------------->کی
نسیم--------------------------------------->مینهو
آزیتا--------------------------------------->کیم بوم
مهسا(جولی)-------------------------------------->تمین
آزیتا جون تو نقش مقابلت شک داشتم....خودت بیا بگو

کسایی که تو داستانن یه اسم مستعار هم واسه خودشون انتخاب کنن...اسم مستعار من که جولی ه!
و همه تون یه بیوگرافی و اطلاعاتی در مورد توانایی هاتون بهم بدین..مخصوصا اگه رزمی باشه!
فقط زوووووود بدین چون من تا آخر این ماه فقط نتم وصله بعد دیگه میره تا بعد امتحانات.
ولی سعی میکنم توی این مدت چند پارتشو بنویسم و همینطور آی نید یو رو تموم کنم...البته سعی میکنم.
پس زوووودا


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 فروردین 1391 09:58 ب.ظ

13/→♥←عاشقان خیانتکار→♥←

جمعه 25 فروردین 1391 06:41 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: عاشقان خیانتکار ،
اینم از این پارت عاشقان خیانتکار...آخـــــییییی...اونیو sorryمیانادایوم سیجو
خب دیگه بریــــد بوخونیـــــد...
راستی توی plz Don't be selfi6 یه قسمت از داستان جا مونده بود که درستش کردم




فقط دوتا میز تا میز اونیو مونده بود...
اونیو هُل شده بود...نمیدونست که باید با برگه چیکار کنه...اگه همین جوری توی دستش میگرفت یکم غیر قابل باور بود واسه ی همین برگه رو گذاشت توی جیبش.
مدیر به اونیو رسید و بعد از دیدن زیر میزش برگه رو توی جیبش دید.
مدیر با تعجب به اونیو خیره شده  بود و اونیو سرشو انداخته بود پایین.
همه ی کلاس داشتن به اونیو نگاه میکردن.
مدیر:آقای لی....!!!از شما انتظار نمیرفت که...
-......
-حرفی واسه ی گفتن نداری؟
-متاسفم!
-لطفا جلسه ی امتحان رو ترک کن...برو تو دفتر من تا بیام.
اونیو از کلاس خارج شد.
کیبوم که موضوع رو فهمیده بود خیلی پریشون بود...نمیدونست چیکار باید بکنه.همش تقصیر اون بود.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: - -

(ॡ•°ρ∫ΈдŹΈ Dσ'ήт βә δe∫ƒί6°•ॡ(15

جمعه 25 فروردین 1391 03:42 ب.ظ

نویسنده : Mahshad
ارسال شده در: Please Don,t Be selfish! ،
من اوووووووووومدم
خووووش اومدمممممممممممم
سلام چطور مطورین......؟جمعه خوش گذشت...؟خب اینم از پارت 15دهمامیدوارم خوگشل باشه...شبم عاشقان خیانتکار موذارم و توی اون یکی وبم داستان جدیده رو می آپم
بهلههههههههه...برید ادامههههه!!!



آزیتا:شما اینجا چیکار میکنید؟
ته کیون:الان این مهم نیس...مهم جوابیه که میخوایم ازتون بشنویم.
دخترا بهم دیگه نگاه میکردن...نمیدونستن که چه جوابی به پسرا باید بدن اونا داشتن تمام سعی خودشون رو میکردن که عاشق اونا بشن ولی نمیتونستن عشق قبلی رو فراموش کنن...
شیوون:میشه بگین حسی که نسبت به ما دارین چیه؟؟؟
-................
کیوجونگ:این سکوت شما چه معنی میده؟؟؟ باورم نمیشه که هنوز اون پسرای پست رو دوست دارین.آخه اونا چی دارن که انقدر شما رو مجذوب خودشون کردن؟ به غیر از بدی چیزی ازشون دیدید؟
دخترا ناراحت و ناامید سرشون رو انداختن پایین.
ریووک:پس شما این همه مدت داشتین با ما بازی میکردین نه؟ شما هم چیزی از اونا کم ندارین!
آیدا:نههههههه...ریو این حرفو نزن راستش من...
-تو چی؟ بگو دیگه بگو که این همه مدت داشتی با من بازی میکردی.
کیبوم:فکر کردین ما احساس نداریم؟؟؟
مهشاد:کیبوم تو داری اشتباه میکنی........نه من دیگه هیچ حسی نسبت به اون ندارم.
-هه...من با گوشای خودم شنیدم که الان گفتی هنوز دوستش دارم و عاشقشم...غیر از اینه؟
-نههههههه...یعنی آره ولی...
نگین:ما اون موقع همه چیو به شما گفتیم...گفتیم که یه بار عاشق شدیم و گفتیم که...
شیوون:ولی نگفتین که هنوزم عاشقشونین...گفتین؟
-...............
اونهیوک:خب دیگه وقته انتخابه.............همین الان باید انتخاب کنین.یا ما؟.....یا اونا!؟

ادامههههه!!!

دیدگاه ها : نظرات داستان
آخرین ویرایش: جمعه 25 فروردین 1391 06:34 ب.ظ

I need you

پنجشنبه 24 فروردین 1391 08:20 ب.ظ

نویسنده : Mahsa
ارسال شده در: I Need You! ،
سلااااااام چطورین؟؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟
اینم از آی نید یو واسه ی عچخم فرناز و البته همه ی شماااااااااااااا


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6